نقل اول: شهید مطهری نقل میکند که یکی از دوستان، تعبیر بسیار لطیفی داشت و اسمش را گذاشته بود «منطق ماشین دودی». ازش درباره این اصطلاح پرسیدیم، گفت: جامعه را بر همین اساس میشناسم. وقتی بچه بودم، هنگامی که به راه آهن شاهعبدالعظیم رفتم، همسنهای خودم را درحالی دیدم که متعجبانه به قطار مینگرند؛ گویی با خود میگویند این موجود عجیب چیست! انگار احترامی برایش قائل بودند و در نظرشان با عظمت جلوه داشت. اما تا قطار راه افتاد، هرکدام از بچهها دویدند و سنگ برداشته و به سمتش پرت کردند. برای من عجیب بود که اگر به این قطار باید سنگ زد چرا وقتی ایستاده بود حتی یک ریگ کوچک هم به آن نمیزدند. خب به طبع باید برعکس باشد یعنی زمانی که [این جسم بزرگِ آهنی] حرکت کرد باید برایش احترام قائل شد! این موضوع برایم معما بود تا زمانی که بزرگ شده و وارد اجتماع شدم، دیدم هر انسانی تا زمانی که ساکن است مورد احترام میباشد اما تا راه افتاد و قدمی برداشت نه تنها کسی کمکش نمیکند بلکه سنگ هم به طرفش پرتاب میشود؛ این نشانه یک جامعه مُرده است.
نقل دوم: مأمون رقّی نقل میکند خدمت امام صادق(علیه السلام) بودم که سهلبنحسن خراسانى وارد شد، سلام کرد و نشست. سپس گفت ای فرزند رسول خدا! چقدر شما رئوف و مهربان هستید. شما امام هستید، چرا دفاع از حق خود نمىکنید با اینکه بیش از صد هزار شیعه آماده نبرد دارید. امام(علیه السلام) فرمود: «خراسانى بنشین، خوش آمدی». سپس به خدمتکار فرمود: «تنور را روشن کن!». خدمتکار امام(علیه السلام) تنور را روشن کرد و امام(علیه السلام) رو به مرد خراسانى نموده، فرمود: «داخل تنور شو». خراسانى با التماس گفت: ای فرزند رسول خدا مرا با آتش مسوزان. از جرم من در گذر، خدا از تو بگذرد. امام(علیه السلام) فرمود: «تو را بخشیدم». در این هنگام هارون مکى وارد شد در حالیکه کفش خود را با دست گرفته بود، گفت: «السلام علیک یا ابن رسول اللَّه». امام(علیه السلام) پس از پاسخ فرمود: «کفشهایت را بینداز، برو داخل تنور بنشین». هارون مکی، کفشهایش را انداخت و در داخل تنور نشست. در این هنگام امام(علیه السلام) با مرد خراسانی به سخنگفتن پرداخت. سپس فرمود: «خراسانى برو ببین در تنور چه خبر است». خراسانی میگوید: به جانب تنور رفتم، دیدم هارون مکی چهارزانو در تنور نشسته است. بعد از تنور خارج شد، و به ما سلام کرد. امام(علیه السلام) فرمود: «از اینها در خراسان چند نفر پیدا میشود؟!» خراسانی گفت: به خدا قسم! یک نفر هم نیست.
نقل سوم: غلامرضا کرمی مسئول وقت گزینش سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، نقل میکند که اوایل سال ۵۹ یا ۵۸ بود، ولی دقیقا به یاد ندارم. اما حاج قاسم بیشتر به یاد داشت. جوانی موفرفری با لباس آستین کوتاه و چسبان، شلوار گشاد و دمپا با کمربند پهن، برای گزینش آمده بود. به این فکر کردم که چرا امثال این افراد باید در سپاه باشند و آن زمان رد شد…
این سه ماجرای واقعی که در فحوا حول یک محور هستند؛ همان «رَجُل»…
شاید با زبان ساده این واژه یعنی: کسی که تلاش کرده تا به قدرت تحلیل و درک مناسبی از مسائل برسد و میخواهد کار را دست بگیرد، بین راه جا نزند و ابتدا خودش بار نباشد و سپس باری را از دوش جماعتی بردارد (میدانید که حتی تعریف رجل سیاسی در قانون به جنسیت اشاره ندارد بلکه بخشی از همین مضمونِ توضیح داده شده را دربردارد).
← ما بعضا حس میکنیم هرکدام به تنهایی یا کسانی که از نزدیک میشناسیم یک «رجُل» هستیم و هستند(مانند داستان دوم و یاران امام صادق)؛ اما حاج قاسم، نشان داد که تعریف این واژه چیست. او آمده بود که کار را دست بگیرد با همه سختیهایی که خودش در «از چیزی نمیترسیدم» پیرامون ایام کودکی نوشته است. پس زمانی که در گزینش رد شد چندبار بازهم پیگیری کرد و پیش رفت و حتی در مسیر خود حرفها شنید از خودی و نخودی تا زمانی که تبدیل به مکتب شد و حجتی برای ما توجیهکنندگان.
← جمله «A man who conquers himself is greater than one who conquers a thousand men in battle» مَثل هست در زبان انگلیسی با مضمون «کسی که بر خود غلبه کند بزرگتر از کسی است که در جنگ بر هزار مرد غلبه کند» شبیه همان مصرع معروف «یکی مرد جنگی به از صدهزار»…